
امسال دومین سال حضور تو در زندگیمونه فسقلی مامان............. و منم به خاطر تو یه هفت سین پنگوئنی درست کردم........



رادوین اماده رفتن به عیدیدنی

و در اخر 13 بدر

نوشته شده توسط مارال در سه شنبه 1391/01/15 ساعت 17:58 موضوع نوشته های مامانی هانیسمک | لینک ثابت
من اومدم با کلی عکس خوشمل از بهترین تولد دنیا................................
کارت دعوت به مهمونی زمستونی ما....

اینم گیفتهای مهمونی که خوندم طراحی کردم........

پنگوئن کوچولو حاضر و اماده رفتن به سالن


یه میز خوشمزه.........


نوشته شده توسط مارال در جمعه 1391/01/04 ساعت 16:37 موضوع نوشته های مامانی هانیسمک | لینک ثابت





نوشته شده توسط مارال در جمعه 1390/12/26 ساعت 13:33 موضوع نوشته های مامانی هانیسمک | لینک ثابت
کوچولوی شیطون بلا همش 2 هفته وقت دارم تا تدارک یه تولد رویایی رو برات ببینم....
این روزا خیلی سر شلوغم .... اصلا وقت ندارم .... بابا امیرت هم که بد تر از من .... حسابی سر گرم کار و تلاشه.... اخه میخواد تو فینگیلی بهترین ها رو داشته باشی.....
این روزا پر هیاهو تو رو میبینم که بزرگ میشی دندون در میاری اونم 6 تا با هم دیگه..........
شبا تو خواب اواز میخونی.... و .... روزا یه بند غر میزنی که چرا همش تو روروئکی .... اخه کوچولوی شیطون بلا مامان کلی کار داره......
همش 2 هفته وقت دارم تا نشون بدم چقدر با داشتنت خوشبختم.................
نوشته شده توسط مارال در پنجشنبه 1390/12/11 ساعت 14:52 موضوع نوشته های مامانی هانیسمک | لینک ثابت
بعد از ۱۰ ماه با هم بودن و ۲ سالی که مامان همه چیزش تو بودی با این همه خستگی من و بابایی بد جنسی کردیم و تصمیم گرفتیم بدون تو واسه یه استراحت کوچولو به دبی بریم.....
گر چه موقع رفتن خیلی پشیمون شدم ولی دیگه کار از کار گذشته بود.....
تو موندی پیش مامان فاطی و ما به قیمت دلتنگیمون رفتیم......
... شب اول که خیلی سختم بود ....
یه جورایی بی تابی میکردم .. نمیدونستم تو هم اینطوری هستی یا نه.... امیدوارم که نباشی...![]()
روزا که در پی خرید همش سر از بیبی شاپ در میاوردیم..... موقع تفریح هم تو جلوی چشام بودی....
گرچه هر ۲ ساعت باهات حرف میزدم ولی واسه برگشتن لحظه شماری میکردم... ![]()
۴ روز گذشت و من اومدم... ۳ صبح رسیدیم و اومدم بالای سر ... انگاری بوی منو حس کردی .... چشماتو باز کردی و نشستی........ باورم نمیشد که تو هم منو میخواستی....
کوچولوی مامانی سعی میکنم دیگه هیچ وقت بدون تو مسافرت نرم.....![]()
نوشته شده توسط مارال در چهارشنبه 1390/10/14 ساعت 21:57 موضوع | لینک ثابت
کوچولوی مامانی میخوام برات درد دل کنم.. برای تو قوی مرد کوچولو که با این مریضی های عجیب و غریبت سعی داری مامانیت رو زودی پیر کنی.....
بعد از 4 روز با اون تب بالای 39 درجه و با اون ناله های شبانه ات توی خواب که ادم دیوونه میکنه حالا دونه های قرمز نشسته رو پوست مثل بلورت........
اخه وقتی خودت از درد لوس میکنی و با بیحالی خودت تو بغلم قایم میکنی با خودم میگم اخه دونه های قرمز زشت چطوری دلتون اومد روی تن فرشته من جا خوش کنید......
........
دکترت گفت تو روزئولا گرفتی....... امان از این ویروسای بدجنس..... اگه دستم بهتون برسه توی مشتم لهتون میکنم............
نوشته شده توسط مارال در یکشنبه 1390/09/20 ساعت 23:33 موضوع نوشته های مامانی هانیسمک | لینک ثابت
چیزی به تولدت نمونده
مامان هنوز کلی کار داره.............
نوشته شده توسط مارال در پنجشنبه 1390/09/10 ساعت 15:19 موضوع | لینک ثابت
این روزا پشت سر هم میان و میرن.... و مامان اصلا متوجه گذر زمان نمیشه......
تو تمام لحظه هام شدی ..... هر روز برام تازگی داری.......... هر روز یه هنر به مامانی نشون میدی......
یه روز دست میزنی ... یه روز بای بای میکنی .... حالا هم که یه بند اواز میخونی ...................
تا چشم ازت بر میدارم سینه خیز غیبت میزنه............
وای از دست تو فسقلی.............
نوشته شده توسط مارال در جمعه 1390/08/27 ساعت 11:30 موضوع | لینک ثابت
وای مامانی این روزا من چقدر سر شلوغم.... حتی وقت نمیکنم وبلاگت آپ کنم.....
امروز بلاخره موفق شدم که عکسای اتلیه ات رو بگیرم.....



عاشق خودت و عکساتم که دنیا آرامشی برام.......
نوشته شده توسط مارال در پنجشنبه 1390/07/21 ساعت 21:29 موضوع | لینک ثابت
امروز من و مامان فاطی تصمیم گرفتیم که واسه دندونای کوچولوت آش درست کنیم....
برای همین یه مهمونی کوچولو ترتیب دادم..... آشت هم مثل دندونای کوچولوت خوشگل و خوشمزه شده بود.... تازه کلی هم کادو خوشمل گرفتی


تپل خان شکمو که اینقد از آش دندونیت خوشت اومد

نوشته شده توسط مارال در چهارشنبه 1390/06/16 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من مارال 28 سالمه......
در یکی از روزای زیبای پاییزی با امیر اشنا شدم و در 15 شهریور سال 85 پیوند باهم بودنمون جشن گرفتیم........ و حال بعد از گذشت 3 سال از زندگی پر هیاهو صاحب بهترین هدیه زندگیمون شدیم............
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
خاله افسون
خاله گلسان
خاله سمیرامیس
خاله مهدیه..... همتا کوچولو
خاله ندا و عشق ثنا کوچولو
خاله لیلا و قند عسل
ستاره خوشبختی من
ما سه نفر
دوس جون پریسا و نفس خاله
خاله مریم و نی نی تو دلی
ژولیت و گابریل
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1391
اسفند 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
طراح قالب
POWERED BY